آتوسا استادی، متولد ۷ مهر ۱۳۷۹، در سن ۲۲ سالگی در تاریخ ۱۸ مرداد ۱۴۰۲ کشته شد. او فرزند علیاکبر و معصومه دانا بود و یک برادر بزرگتر داشت. آتوسا اصالتاً تهرانی و ساکن رویان در استان مازندران بود و با مادرش زندگی میکرد.
مادرش مدتی بود که به سرطان مبتلا شده بود. با وجود دریافت نیمی از حقوق بازنشستگی پدربزرگش که ارتشی زمان شاه بود، آتوسا برای کمک به تأمین هزینههای بالای درمان و زندگی مشغول به کار شد. او دختری شاد، سرزنده و پر از شور و شوق زندگی بود.
برادر آتوسا در سال ۱۳۸۸ در اعتراضات سراسری به نتایج انتخابات ریاست جمهوری شرکت کرده و بازداشت شده بود. او را به بازداشتگاه کهریزک منتقل کرده و تحت شکنجههای وحشتناک قرار داده بودند و برایش پروندهسازی کرده بودند. پس از آزادی، برادرش دچار مشکلات عصبی شد و مجبور به مصرف داروهای اعصاب شد و دیگر هرگز به حالت عادی بازنگشت.
با کشته شدن مهسا ژینا امینی و آغاز اعتراضات سراسری در اواخر شهریور ۱۴۰۱، موج جدیدی از نارضایتی در میان مردم آغاز شد. آتوسا و مادرش نیز از وضعیت موجود بسیار ناراحت بودند. یک روز، هنگامی که مادرش برای شیمیدرمانی در بیمارستان بابلسر بستری بود، کاغذی را که روی آن شعار «مرگ بر خامنهای» نوشته شده بود، در دست گرفت و گفت: «من بیماری سرطان دارم و تو بخش انکولوژی بستریم، چون نمیتونم برم بیرون برای اعتراض از همینجا بهعنوان یه ایرانی اعتراضمو اعلام میکنم و میگم مرگ بر جمهوری اسلامی و خامنهای»!
آتوسا از مادرش فیلم گرفت. مأموران حراست بیمارستان به دلیل توهین به خامنهای به سراغ مادرش آمدند و به آتوسا نیز گفتند که «بیخود کردی از مادرت فیلم گرفتی!» این موضوع به جروبحث کشیده شد و آتوسا به آنها ناسزا گفت. پس از آن، مأموران مخفیانه دارویی را در سرم مادرش تزریق کردند که حال او را بسیار بد کرد و مجبور شدند او را با آمبولانس به بیمارستان بابل منتقل کنند. مادر آتوسا تا پای مرگ رفت، اما خوشبختانه پس از سه روز بهبود یافت و از بیمارستان مرخص شد.
مادر آتوسا که ماهی دو بار برای شیمیدرمانی به آن بیمارستان بابلسر مراجعه میکرد، پس از درگیری آتوسا با حراست، از ادامه درمان در آنجا منع شد و به او گفتند که بیمهاش را قطع خواهند کرد و «کاری میکنیم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن». مادرش در پاسخ گفت: «هیچ غلطی نمیتونین بکنین!» با میانجیگری پزشکان و پرستاران، درگیری پایان یافت، اما آتوسا پس از آن همواره احساس میکرد مأموران اطلاعاتی او را تعقیب میکنند و این موضوع را به مادرش نیز میگفت.
مدتی گذشت. در تاریخ ۱۸ مرداد ۱۴۰۲، آتوسا از خانه بیرون رفت و دیگر بازنگشت. او معتقد بود که مأموران حکومتی که او را تهدید کرده بودند، سرانجام او را به قتل رساندند. مادر نگرانش شروع به جستجو کرد، اما اثری از او نیافت تا اینکه سرانجام در بیمارستان به او گفتند که دخترش فوت کرده و در سردخانه است.
مادر آتوسا در سردخانه پیکر بیجان او را دید، در حالی که آثار کبودی روی دستها و گردنش مشهود بود. در برگه پزشکی قانونی نیز علت فوت «بر اثر ضربه» ذکر شده بود. پس از این قتل فجیع، به مادرش گفتند که دادگاه پیگیری خواهد کرد، اما در نهایت اعلام کردند که مرگ آتوسا بر اثر خودکشی و حلقآویز کردن خود بوده است. خانواده آتوسا این ادعا را دروغ محض میدانستند، زیرا او هیچ دلیلی برای خودکشی نداشت و در روزی که از خانه خارج شد، کاملاً عادی، شاد و سرزنده بود.
مأموران حکومتی اجازه دفن آتوسا را در بابلسر ندادند و به مادرش گفتند که چون «بومی اینجا نیستی نمیتونی!» و سپس، در حالی که آتوسا متولد تهران بود، مادرش مجبور شد پیکر او را به روستای پدریاش، اسفراین در خراسان، ببرد. پیکر بیجان آتوسا مظلومانه در کنار پدربزرگش به خاک سپرده شد.
مادر آتوسا که در شمال غریب بود و با تنی بیمار و دردی لاعلاج، دستش به جایی بند نبود. از شدت غصه پایش فلج شد و پزشک به او گفت که بیحسی پایش عصبی است. او با دلی پر از درد میگفت: «حالا دیگه فلج شدم و بیکسم، بیاین منو هم بکشین! دخترمو که عزیزترین گوهر زندگیم بود کشتین، پسرمو مریض کردین دیگه هیچی برام مهم نیست...»